|
گره هاي رنگ به رنگ
هرشب كه دررا باز مي كند بيايد توي خانه بو مي دهد،بوي گند،بوي عرق مانده بغلي پيراهن توي لباسهاي چرك را مي دهد.هرشب لك روي صورتش بزرگترمي شودومن مي بافم رج روي رج.بافته سياه موهايش را مثل يك طناب كلفت دورگردنش مي چرخاند وول مي كند:"توعقل نداري مزدده روزت را يك شبه در مي آورم.راحت .توهم چاقوبزن كمرت گوز در بياوردوچشمهايت كورشود."
مي گويم:"بروكناربلندشوبروحمام دوش بگير.توكجا مي روي هرشب كه هي بو مي دهي واينهمه پول با خودت مي آوري.توي زباله ها را مي گردي؟!"
عقب عقب خودش را مي كشد تا گوشه اتاق،زانوهايش را مي كشد توي شكمش.عقم مي گيردكه توي چشمهايش نگاه كنم.نگاهش هرزه است.ناخن هاي سرخش لاي سياهي موهايش مي درخشد.چشمهايم را مي دوزم به گل هاي گل به اي قالي روي دار،ام.
_ خودت بايد بيايي،نمي توانم بگويم.فردا شب خوب است باهم مي رويم كار زياد است مشتري...
حرفش را قطع مي كنم:"لازم نكرده خودم كار دارم."
دستم را مي كشم روي تارهاي سفيد قالي كه پشت سرهم برقصند.پشت دستم را مي گذارم روي كمرم،گرمايش چه لذتي دارد :"بايدتمامش كنم آنوقت..."
چهار دست وپا به طرفم خيز برمي دارد مي ترسم بوي،نمي دانم اما چيزي مثل خوك را مي دهد.نگاهش نمي كنم.
_ آنوقت از اين خراب شده نكبت خلاص مي شوم.
ازجايش بلند مي شود مي رود توي حمام دررا بسته است.صدايش روي صدايش افتاده است:"توهيچ جا نمي روي،توهمين جا مي ماني تا وقتي كه من مانده ام."
چاقو به نخ زيتوني مي زنم .گره ها را تند تندكنارهم مي چينم تا ته رج،رنگ به رنگ.
شب ها كه زودتربه خانه مي آيدمي خزد زير لحافش زل مي زند به دست هاي من كه گره پشت گره مي زنندتا چشمهايش را ببندند.نوك انگشتانم زق زق مي كندخط هاي پوستشان از هم وا شده است.انگشتهايم را توي هم فرومي كنم،صداي تاق تاق شان،چشمهايش را باز مي كند.
_ چيه خانوم شده اي زودتر مي آيي خانه؛
مي مانم چاقورا برمي دارم ومي خواهم كه يكي از نخ ها را ببرم.نمي برم نگاه مي كنم به تكه نخ هاي ريخته شده ي زير داربست.يك مشت برمي دارم وول مي كنم كه بيفتند آرام همان جا كه بودند.زيرلب مي گويم:"شكمتم كه باد آورده چقدر مي خوري موا...
حرفم را قطع مي كند:"تا تماميش چقدر مانده؟
رويش را كرده است به ديوارپرازلك هاي زردشده ي خيس.دستم را مي كشم روي موهاي رنگ به رنگ قالي ام:"مانده هنوز."
ديگر توي خونه است هم روز هم شب.نمي رود كه كار كندكه پول در بياورد همان گوشه مي نشيندولحاف را مي كشدتا زير چانه اش نه حرف مي زند نه نگاهم مي كند.زل مي زند به قالي من كه بزرگتر شودوبزرگتر."توچه مرگيت شده؟چرا هميشه زيرلحافي؟چراسركارنمي روي؟چرا حرف نمي زني؟چرا/"ديگراينها را نمي پرسم انگاركه مي دانم وعادت كرده ام به نگفتنش به نديدنش به هق هق اش به لرزش وبه سكوتش.
_ چقدرمانده تا آخرش
بادودستم موهاي بلند رنگي اش را قيچي مي كنم تا گل هاي ريزش،گل هاي درشتش همه شان ديده شودودستم را مي كشم رويش:ديگه چيزي نمانده تا تماميت انگار بگي پا به ماهي.
ومي خندم وصورتم را مي چسبانم به صورت نرم ورنگي اش.
آن بيرون پشت آن پنجره سياهي است وتن باد كه لابلاي شاخ وبرگ هاي خشن انجير زوزه مي كشد.گه گاه برگي از درخت را به زمين مي اندازد.مي كشدش آنقدركه صدايش تنم را جمع مي كند زيرتمام لحاف پوستم.تكانش مي دهدلحاف را تا سرش بالا مي كشدوتوي آن گم مي شود.لحاف مي لرزدوصداي هق هق اش را مي شنوم.
چند رديف بيشتر نمانده تا تولدش.انگاركه آتش توي چشمهايم ريخته باشندمي سوزد.از سرعصرتاحالا لب باغچه زيرانجيرتوي سرما نشسته است ومي كند.هرچه داد مي كشم چه مي كني؟توي سرما آن بيرون چه مي كني دختر؟!جوابم را نمي دهد.فقط مي كندوانگارچيزي كناردستش لاي سفيدي است.
همه ي گره هاي اين رديف ورديف بعد وقبلش فقط سرخ است.انگشتم كه خون مي افتد زيراين نخ معلوم نمي كند.تمام حواسم وچشمهايم پشت آن پنجره است كه داردكم كم سياه مي شود.
فقط همين چند گره مانده تا تماميش .ابرها آن بيرون به هم مي خورندومي خواهند تاريكي آن بيرون را سوراخ كنندوجيغ مي كشند.همين نخ سرخ توي دستم را كه تكه تكه كنم لاي تارهاي سفيد،تمام است.نمي شود.مي گويم:"بيا تو.اصلا همان بهتر بيا برو زير لحافت آن بيرون چه مي كني زير خيسي باران."
جواب نمي دهد.افتاده است پاي انجير وهي تكان مي خورد.دست مي كشم،پايين مي آيم.كمرم مثل چوب خشك شده است وخم وراست مي شوم كه صدا كند.نخ سرخ را مي گذارم روي تخته بند وچاقو را مي گذارم رويش.مي روم توي سياهي وخيسي ريز ريز باران وصدايش مي كنم:"با توام؟كري؟"
صدايم را مي شنود كه مثل جن زده ها ازجايش مي پردقدم قدم عقب تر مي رود ومي خورد به ديوار.چيزي نمي گويداما چشمهايش توي آن همه تاريكي برق مي زند.مي رسم زير برگ هاي انجيركه باد به همشان مي كوبد وصدايشان را درمي آورد._چه مي كني تو؟
بومي دهد زيرآن همه باران بو مي دهد فرار مي كندومي دود.پاي انجيرگوشه ي باغچه باد آورده است.زانوهايم مي لرزدومي نشينم رويشان موهايم خيس است وباد بازيشان مي دهد .مي كنم تند تند با دستهايم.آن سفيدي كنار دستش.زير خاك،مي ترسم انگار كه كنار مي كشم.دستهايم گلي است.خيس است.لزج است.موهايم را از روي صورتم كنار مي كشم و مي گذارمشان روي گوشم. باد قطره ها را مي كوبد به صورتم چهار دست و پا مي روم تا پاي انجيركنار گودالي كه كنده ام آرام آرام گل ها را كنار مي زنم سفيدي را توي دستهايم گرفته ام . عق مي زنم آسمان فرياد مي كشد . از دستم سر مي خورد و از لايش چيزي مثل يك بچه خوك سرخ خيس ، مثل يك موش درشت ، بو مي دهد بوي آدم بوي خوك ، چيزي مثل يك تكه گوشت بيرون مي سرد .
آسمان جيغ مي كشد دستهايش را به مي كوبد آب مي ريزد روي تمام دنيا . از آن تو توي اتاق ، صداي خنده مي آيد قهقهه . همين طور پخش روي زمين با دستهايم ، با پاهايم ، با تمام تنم مي دوم سمت اتاق . لخت لخت پخش شده است روي تمام تكه تكه هاي قالي ام و مي خندد.
نعيمه كرداوغلي آذر
Medium (Media) Blog
مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا!
دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
|