|
انجيرهاي سياه
خاك،گرد،تاريكي،سياهي،سرفه ها،چشم هاي سرخ خيس،صداي پيچش تيشه توي بادوالله اكبر.زن درگردوخاك پهن شده است روي زمين وزيرسياهي چادرش ضجه مي كشد.كسي ازآن زير،توي گودالي ازخاك سربيرون مي آورد:"اين زن اينجا چه مي كند؟!"
مردبالايي ومردكنارش ومردكناراو،شانه هايشان رابالا مي اندازند وبه هم نگاهي مي كنند:"نصف شب توي تاريكي باآن چادرسياهش ،چه مي دانيم!"
زن انگارديگر ازتاريكي نترسيده بود.مثل آن موقع هاكه توي تاريكي وحشت داشت.حتي ازصداي به هم خوردن وافتادن وشكستن برگ هاي خشك درخت پرازشاخ وبرگ زيبايش. ازآن بوته رزارغواني ،اززوزه باد وازرقص گيره هاي سياه كوچك روي طناب لخت اين گوشه تاآن گوشه حياط.
«رضايش مي گفت:"ازچه مي ترسي اينها فقط همان گيره هاي رنگارنگ روي طنابند كه تكان مي خورد.آن صداهم صداي برگ هاي درخت انجيرخودت است،همين."
اما زن مي ترسيد وجمع مي شد گوشه اي ازاتاق گوشهايش را مي گرفت،مي لرزيد ومستقيم نگاه مي كردبه رضا كه مقابلش زانوزده بودوبي تاب بودازبي تابي زنش.رضايك دستش راروي زانوي زن مي گذاشت وبادست ديگر پنجره را كه پربودازسياهي نشانش مي داد:"ازچه مي ترسي؟!بچه كه نيستي،همه اينها همان چيزهايي است كه توي روزهم بوده،همين.آخرتوازچه مي ترسي نگار؟"
ونگاربيشتردرآن گوشه جمع مي شد ومي خواست كه رضادورشود،دستش راازشانه اش بكند:" مي دانم رضا.اصلاً،اصلاًنمي دانم ،من مي ترسم ازهمه چيزشب حتي...."»
الله اكبرالله اكبروديگرسكوت است وسياهي؛وتنها صداي خاك است درآغوش باد كه مي رقصدوصداي جيغش زيرپاي مردهاو،زن كه به گودال نزديكترمي شود.بواست،بوي رضا،بوي عطرآبي رضا«كه نگارنمي گذاشت شيشه اش خالي بماند براي سلامتي اش كه برگشته بودبراي رفتنش،براي تولدش براي سالگردعقدشان،براي:"اين دفعه همين طوردلم خواست برايت پرش كنم."
رضادر شيشه عطررابازمي كردوآن را مي كشيدروي بافته سياه نگاروبويش مي كرد.چشمهايش رامي بست وبومي كشيد.»
نگارافتاده است روي زانوهايش،بادست هايش تمام خودش را مي كشدسمت گودال،سمت آن بو وچشمهايش مي بارد:"رضابازكه شيشه عطرت خالي شده!"
نگاررسيده است تا كنار گودال .چادرش را بادمي خواهدكه بكند.مردها ايستاده انددورتادورش،ساكت،نگاه مي كنند به رضا كه پشت كرده به همه وبه نگاركه صدايش مي كند:"رضاباتوام برگرد."
«- برنمي گردم نگار.برگردم كه چه،كه چشمهايت راببندي وبلرزي؟!"
ورضابلندمي شودكه برود تاكناردرمي رودكه بروددررابازكند،نگارچشمهايش را آهسته بازمي كند:"رضا كجا؟؟!"»
رضا همان جا پشت كرده است به اووچيزي نمي گويد سكوت است وسكوت.نگار زانو مي زند روي زمين وتا مي تواند فرياد مي كشد :"رضا"
همه مردها ساكت نگاهش مي كنند،حتي باد خاك را ول كرده است وايستاده است براي لحظه اي ومي گذارد كه داد بكشد،كه رضايش را صدا بزندوببارد.
«رضادررا بازمي كند وبادخودش را مي اندازد توي اتاق و روي همه چيز.
- يامن مي رم وديگربرنمي گردم ياتومي روي همين الان يكي ازانجيرهاي سياه درختت را برايم مي آوري.
- توي تاريكي !توي تاريكي انجير مي خواهي؟!
- آره،توتاريكي توي اينهمه صدا توي بادوزوزه اش توي سياهي ازآن انجيرهاي سياهت مي خواهم.»
بادخودش راانداخته است درآغوش همه خاك ها،مي نالدواشك هايش رامي مالد به اشك هاي همه آن مردان ونگار:"بلندشورضا باتوام.تمام انجيرهاي سياه درختم را برايت چيده ام، توي تاريكي شب همه شان راچيده ام."
«رضا تكيه داده بودبه چارچوب دروبادموهايش را بازي مي داد.نگارنفس نفس مي زد،دست هايش را مي ماليد به درخت وبه لابه لاي برگ هايش :"پيداكردم پيدا كردم."
رضا خنديده بود وچشمهايش را خالي كرده بود روي گونه هايش .انجير سياه رادرست ازوسط نصف كرد:"بيا،بگير،خودت هم بخوربا همه سياهي اش شيرين است درست مثل عسل."
ونگارترسيده بود ازاينكه ديگرازتاريكي نمي ترسيد.»
باد آرام درآغوش خاك ها نشسته است.فقط نم نم باران است روي سياهي نگار وصداي "لااله الا الله"كه چيزي شبيه رضا،با بوي آبي رضا،روي شانه هايشان كشيده مي شود سمت نگاه نگارتا آن دورها.
13/2/86
كرداوغلي آذر
تقديم به:
شيرزناني كه شاهد ازخاك برآمدن پيكرمردان شهيدشان بودند.
Medium (Media) Blog
مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا!
دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
|